گزارش به اکثریت: نگاه سیاسی و فرهنگی و اجتماعی من به دنیا، از این پس در پست هایی با عنوان "گزارش به اکثریت" منتشر خواهد شد؛ در قالبهایی گزارشی و تا حد امکان کوتاه.
***
خبر، کوتاه بود و تکان دهنده: آیت الله العظمی منتظری دار فانی را وداع گفت. خبر را خبرگزاری فارس برایم اسم ام اس کرده بود. بچه ها گفتند اعتباری به فارس نیست. وقتی که ایلنا هم خبر را زد، فهمیدیم که درست بوده است. من، مقلد مرجع تقلید فاضل لنکرانی بودم، اما احترام خاصی برای این شیخ آزاده قائل هستم؛ مردی که دنیا را به دنیاداران وانهاد و خود، آزاد ماند و آزاده زیست. حزب اللهی ها به او می گفتند شیخ ساده لوح! حالا شاید شرم کنند و پشت سر یک مرجع درگذشته، اخلاقی تر صحبت کنند.
گزارش به اکثریت: از این به بعد نگاه های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خاص خودم را در قالب گزارش به اکثریت و به صورت گزارشی تقدیم خوانندگان گل این وبلاگ خواهم کرد. کل این گزارش های به اکثریت هم، در لینک موضوع مطالب، در قسمت گزارش به اکثریت جمع و جور خواهد شد. ... و اولین گزارش به اکثریت:
بند کوله پشتی، زیرپایم مانده است. نمی توانم درش بیاورم، چون پایم، میان پاهای دیگری است که ایستاده اند. پاهای دیگر، نمی توانند کنار بروند، چون وصل به آدم هایی است که کنار هم و چسبیده به هم ایستاده اند. آدم هایی که، رسما به بخشی از یکدیگر تبدیل شده اند؛ از فرط به هم چسبیدگی.
ایستگاه به ایستگاه، کمپوت انسانی مترو، متراکم تر و متراکم تر می شود. چند دختر شوخ و شنگ دانشجو، در واگن چسبیده به خانم ها، میان آقایان، ایستاده اند. حسابی اذیت می شوند. البته کمی هم شیطنت از خودشان است. در یکی، دو تا از ایستگاه ها، مثل امام خمینی و پانزده خرداد، بین جمعیت ورودی و خروجی از واگن، کشمکشی شدید در می گیرد. بیرونی ها، نمی گذارند کسی خارج شود و درونی ها هم، نمی گذارند کسی وارد شود. دختران شوخ و شنگ دانشجو، دارند از فرط مزاحمت و فشار و گرما، بدحال می شوند. مردم، سرزنش شان می کنند که چرا واگن خانم ها نرفته اند. توی متروی پانزده خرداد، به جمعیتی نگاه می کنم که مثل مورچه، دارند از سر و کول هم بالا می روند. به کرامت انسانی فکر می کنم. به دختران دانشجوی شوخ و شنگ، ولی بدحال که مدام به دولت فحش می دهند، فکر می کنم. به خودمان، که آیا به عنوان یک انسان، حق مان است چنین زندگی کنیم...
"آقای محمدی یادتان می آید یک بار در وبلاگ من چنین نظری دادید:"توی وبلاگ، البته نوشتهها باید کوتاه باشند و شخصی... مثل ترانه بنویس: کوتاه، ساده و عمیق."
من که رویم نشد نظرم را راجع به این پستتان بدهم،نظر خودتان را یادآوری کردم."
یکی از خوانندگان عزیز، مطلبی به جا را به یادم آورد. چون مطلب قبلی لینکی نداشت، مجبور شدم کاملش را بگذارم. اما وبلاگ که آرشیودانی مطالب من نیست که؛ باید برای آن سنگ تمام بگذارم و مطالب جدا و مستقلی بنویسم. به یاد خودم می آورم که: نوشته های وبلاگ، باید مثل ترانه باشند؛ کوتاه، ساده و عمیق.
مطلب زیر را برای روزنامه حیات نو نوشتم که چاپ هم شد:
یک. ستارهها، مهمانان همیشگی رسانهها شدهاند، چرا که به اعتقاد خیلیها، این آسمان را پرنورتر از گذشته ساخته و توجهها را به نورهای پراکنده شده از این آسمان جلب میکنند. هر روز، میلیونها اتفاق ریز و درشت در همهجای دنیا میافتد اما روزنامهنگاران، تنها به بخش اندکی از آنها ویزای حضور در رسانهها را میدهند. معیار این ویزا دادنها چیست؟ چیزی که به آن ارزشهای خبری میگویند و متاسفانه این وسط، ارزش خبری شهرت اهمیتی فراتر از حد و اندازه و قواره خودش پیدا کرده است. کافی است نیمنگاهی به کیوسکهای مطبوعاتی بیندازید تا ببینید که ستارگان، چگونه در حال پیادهروی در پیادهروهای رسانهها هستند و البته اصحاب رسانه هم، بیمیل و بیرغبت نیستند؛ نسبت به این ماجرایی که اتفاق افتاده است.
مطلب زیر را برای سایت مدرسه همشهری نوشتم. لینک کامل مطلب هست برای این که تمام آن را بخوانید:
مجله را میتوان انتخاب کرد. اگر شما خریدار باشید، به کیوسک مطبوعاتی میروید و از میان مجلههایی که خودنمایی میکنند، یکی را انتخاب میکنید و میخرید. این انتخاب، در خرید روزنامهها هم اتفاق میافتد؛ البته با درجهای کمتر. درجه این انتخاب، در رسانههای صوتی و تصویری، مثل رادیو و تلویزیون، بسیار کمتر میشود؛ خاصه در مرز و بومی که رسانههای صوتی و تصویری خصوصی هم ندارد.
لینک کامل مطلب در سایت مدرسه همشهری
باران بارید/ تو عاشق شدی/ و تمام دستفروشان شهر گریستند/ گریستند و نگریستند:/ به رویاهای جمع شده توی چاله ها/ به رویاهای گِلی/ تو عاشق باش و فارغ/ که تمام دستفروشان شهر/ به دلتنگی هاشان هجرت خواهند کرد/ تا هیچ صدایی/ شبانه های عاشقانه ات را .../ باران بارید ***شعری از عیسی محمدی
از این پست به بعد، می خواهم رویکرد وبلاگ را عوض کنم. می خواهم به نوشتن و به عشق خودم که همان نوشتن باشد، بپردازم. توی توضیحات وبلاگ هم آورده ام که نمی خواهم یک کامیون پر از اطلاعات درباره نوشتن شوم و این کار، تبدیل به تخصصم شود. در حقیقت، نمی خواهم با عشقم، کاسبی کنم. می خواهم عشقم و کسبم و حرفه ام، یکی باشند. می خواهم درباره نوشتن، وبلاگی داشته باشم، همین. البته نوشته هایی هم درباره موضوعات روز خواهم نوشت؛ که خودش هم نوشتن خواهد بود. امیدوارم دراین رویکرد جدید، پایدار بمانم. همراهی ام کنید، ای همراهان همیشگی.
دارم یادداشت های داخل کامپیوترم را مرور می کنم. به یادداشتی می رسم که برای معلم سال اول دبستانم نوشته ام؛ با عکسی که تحویل همشهری محله مان دادم تا چاپ شود و یادداشت هم در کنارش. مناسبتش هم روز معلم.
بغض می کنم. یادداشت را دو، سه بار می خوانم. قطره ای می ریزد از چشمم. یعنی بغض کرده ام با یادداشتی که خود نوشته ام و خود، می دانم چه نوشته ام؟ آری، بغض می کنم. و همین بغض، فلسفه شخصی من برای ماندن در شغل روزنامه نگاری است، تا آخر راه. من بغض هایی دارم برای نوشتن، بغض هایی که حتی می توانند اشک خودم را هم در بیاورند...
ای افلاک، نچرخید؛ چرا که مجوز چرخیدن از ما نگرفتهاید. ای ستارگان ندرخشید؛ چرا که مجوز درخشش از ما نگرفتهاید. ای دریاها و رودها، نخروشید؛ چرا که مجوزی از ما نگرفتهاید. ای ...
آیین دریا، خروشیدن است. ما میخروشیم، و برای خروشیدن، هیچ دریایی از هیچ انسانی هیچ اجازه و مجوزی نخواهد گرفت؛ که نگرفته است. مجوز، مال آدمهایی است که حق را، دادنی تصور کردهاند، نه گرفتنی. ما حقمان را خواهیم گرفت؛ این را همهشان بدانند.
میعاد ما، در میقات سیزده آبان خواهد بود. و هر کدام از ما سبزها، خسی در این میقات خواهیم بود که تا آستانه با میل خود خواهیم رفت؛ اما از آستانه به بعد، این سیل خروشان میقاتیان است که ما را خواهد برد. آیا برای میقاتی چنین هم، مجوزی نیاز است؟ مجوز، مردماند چرا که حکومت، ارث همین مردم است؛ چرا که آنان را با همین حرفها به انقلاب کشاندهاند. مجوز، رداها و عباها و درجهها و میزها و عنوانها نیستند؛ باور کنید مجوز، مردماند. میعاد ما در میقاتی بیمجوز. چه فرقی میکند استکبار که باشد؛ چه نام داشته باشد؛ ز کدام آیین سر بر آورده باشد. زهر را با هر اسمی که بنوشی، تو را خواهد کشت.
برادر زخمخوردهام، خواهر بغضکردهام! به میقات بیمجوز ما بیا؛ مجوز خود تویی...
آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد، تشخیص اینکه چه کسی با او است و چه کسی بر او، برایش دشوارتر میشود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت، دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع میشود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور، شخص بسیار خودکامه، گرداگردش را علائق و آدمهایی میگیرند که هدفشان جدا کردن او از واقعیت است. همه چیز دست به دست هم میدهند تا تنهایی او را کامل کنند.
گابریل گارسیا مارکز (پس از سالهای مطالعه روی نظامهای دیکتاتوری و آدمهای مرتبط با دیکتاتورها جهت نگارش داستان پاییز پدرسالار)
باشد، بزنید و بکشید و ببرید و تحقیر کنید. ایرادی ندارد. به قول آن برادر نیروی انتظامی در اگاهی وحدت اسلامی که خطاب به یکی از دستگیر شدگانی که با وضعیت بدی روی آسفالت خوابانده بودند، می گفت "ما را سه هفته است شب و روز خسته کرده اید، چون همه اش آماده باش هستیم. این، تلافی این سه هفته است..." اما جان برادر، آبروی نظام و حکومت که مال خود شما است؛ حیثیت این حکومت که دیگر مال خود شما است. به قول قدیمی ها، "کاه از خودت نیست، کاهدان که از خودته." عزیزان دلبند! جان مردم از خودتان نیست؛ آبروی این دولت و نظام که دیگر از خودتان است. دست کم ملاحظه این آبرو را بکنید...
دوستانی که هنوز در حلقه ارادت بسیار به کودتاچیان به سر می برند، برای بحث کردن از واژه ها و مفهوم های خاصی استفاده می کنند تا بتوانند توضیح بدهند. بالاخره عقیده داشتن به چیزی، بدون توضیح که نمی شود، می شود؟ هم باید به دیگران توضیح بدهی، هم به خودت. در سایه همین توضیح هاست که عقیده ات رنگ یقین می گیرد یا به خاکستری می گراید. دوستان ارزشی نما، معمولا از کلمات زیر استفاده می کنند تا ...
- کلمه: فتنه.
- پیش فرض: ما بر حق هستیم و کسانی که به مخالفت با ما برخاسته اند، علیه حق قیام کرده اند و قیام علیه حق، یعنی فتنه.
- رد پیش فرض: بر حق بودن کسانی که ادعای فتنه می کنند، زیر سئوال است. برحق بودن، آداب و اصولی دارد که این آداب و اصول، زیرپا گذاشته شده است. صرفا ادعای کلامی کردن که "ما بر حقیم" باعث برحق شدن نمی شود...
علیرضا محجوب، از مسئولان خانه کارگر ایران، می گوید که: "قرار بود آب و برق رایگان باشد."
- قرار بود میزان رای مردم باشد.
- قرار بود آزادی بیان داشته باشیم.
- قرار بود مخالفان محترم باشند.
- قرار بود نظامی ها وارد سیاست نشوند.
- قرار بود که حکومت، نوکر مردم باشد.
- قرار بود اسلام، تمام و کمال ملاک باشد؛ نه این که بعضی ها، ملاک اسلام باشند.
- قرار بود حق، ملاک باشد، نه آدم ها.
- قرار و مدارهایی هم با عدالت و انسانیت داشتیم.
- ...
آقای محجوب! همه قرارهایمان را کنار عکسی یادگاری روی تاقچه بگذار و بعضی وقت ها که چشمت به آن ها افتاد، بگو "یادش به خیر که قرار بود یک سری قرارها را برقرار کنیم..."
میایستند، صاف توی چشمانت نگاه میکنند و میگویند که "تو فلانی، تو بهمانی، تو ..." و تو تا بناگوش سرخ میشوی و میخواهی که به آنها ثابت کنی چنین نیست و چنین نبودهای و نخواهی بود. ثابت کردن؟ چه چیزی را قرار است به چه کسی ثابت کنی؟ دیگران، دیگراناند و تو، تو هستی. دیگران اگر دشنامی به تو میدهند، نه از آن بابت است که شایستگیاش را داری؛ که از آن بابت است که شایستگیاش را دارند.
دشنام و تهمت و پروندههای ریز و درشت ساختن و ...، زهری است که دیگران را حسابی آزار میرساند. باید چه بکنند؟ باید از شر این زهر خلاص شوند. لاجرم دُور بر میدارند و شروع میکنند به گرفتن پاچههای دیگران. این کار، نه به خاطر شرافت، نه به خاطر عدالت، و نه به خاطر انسانیت اتفاق نمیافتد؛ که به خاطر کم کردن رذالت موجود در این افراد اتفاق میافتد. سرخپوستها به آن میگویند جادوی سیاه! یا زهر...
جادوی سیاه مانده در این آدمها، حسابی اذیتشان میکند. باید این جادوی سیاه را به دیگری رد کنند تا راحت شوند. و بدا به حال دیگری اگر این هدیه نامیون را قبول کند! این قاعده را هیچ وقت فراموش نکن که جادوی سیاه دیگران را، به خودشان واگذار کنی و با عکسالعملهایت، به طرف خودت نکشانیاش. جادوی سیاه، تو را زمین خواهد زد. این قاعده، هم در دنیای فردی ما آدمها درست کار میکند و هم در دنیای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... ما آدمها. عاقلان خود دانند.
طرح مساله: چرا جمهوری اسلامی ایران، باید اصلاح بشود؟
طرح بحث: یک ضربالمثل قدیمی میگوید که درخت را، از میوهاش باید شناخت. گفته بیهودهای هم نیست. میوه سیب، تنها از درخت سیب بیرون میآید، نه از درخت گردو. درخت پسته را هم اگر نشناسیم، از روی محصول پستهای که روی آن نشسته، میتوانیم تشخیص بدهیم. جمهوری اسلامی ایران با قرائت هشتاد و هشتی آن، میوههای مطلوبی به بار نیاورده است؛ میوههایی که شیرینی و رسیدگیشان، همه آدمها را به تحسین وادار کند. البته خود این میوهها، برای اینکه خودشان را از چنین مخمصهای خلاص کنند، میگویند که برای آنها تنها داوری باغبانی به نام خداوند ملاک است و لاغیر. اما حتی خداوند هم میوههای شیرین را دوست میدارد و انسانهای شیرین و پرثمره را. کدام باغبان است که میوههای ترش و نرسیده را دوست داشته باشد؟
آن دو چشمان گستاخ ریز، پنهان شده در دروغی آشکار، زل میزنند به دریچه دوربینها و میگویند که "بیشتر کشته شدگان، طرفدار دولت بودند!" آنها که اگر ندانند، ما که دیگر خودمان میدانیم چنین نیست؛ حتی به روایت سردار جعفری، فرمانده سپاه! چگونه میتوان چنین دروغ گفت و چنین شرم نداشت!؟
میسوزد این دل هنوز امیدوار، وقتی که جایگاه غصب شده خدمت به مظلومان را میبیند. غاصبان، حالا صاحب واقعی این صندلی را متهم به کودتا میکنند. بوالعجب روزگاری است برادر: صندلیات را غصب میکنند، تو را به زیر میاندازند، و حالا، انگشتهای اشارهشان را به سویت نشانه میروند که بگیریدش.
حالا به جای آن مرد کوچک جثه کوچک رفتار، باید میرحسین ما میآمد و میرفت و دستور میداد و جلسه میگذاشت و استوارنامه سفرا را تحویل میگرفت و چه و چه و چه. اما پوستین چنان وارونه شده که ... چه باید بگوید این دل هنوز امیدوار، میرحسین جان؟!

